شیخ و عمامه و منبر خوشا به حال کلاغ سیاهی که زیر بال و پر استکزین طاووس رنگاورنگ برتر است خوشا به حال زمینی که در زیر سنگنمی نالد از درد و مانند یک آذر است عجب دارم از برگها و تاک و درختکه در باغ و بستان چنین ابتر است نمی نالم از درد هجر تو ای یار سروشکه شیطان نگوید که مقصد چه یاری گر است کنار حجر گر نخفتم ز تشویش و بیم نیستتن من که در آفرینش ز یک ساغر است برو جمعه بازار مفتی سراغ از زلیخا بگیرنه از یوسفی که در شنبه بازار گران زرگر است گر از دل بپرسند که درویشی و گیس چیست ؟بگویم که صد بهتر از شیخ و عمامه و منبر است باقر رمزی باصر
برچسب: نویسنده: نگار کاظمیان تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:38
دشت آرزو روزی که من سوی تو مایل شدمدربدرت بودم و عاقل شدم حال در این دشت پر از آرزوبحر خودم زهر حلاحل شدم دیدی که در مذهب من چون گذشت ؟دیدی که من غرق مسائل شدم ؟ چون نظرم بر در درگاه توستباور من گشته که سائل شدم ورنه همان مدعی ام کز فراقخامه شکستم ز تو غافل شدم رفتی و از دوری ات این دل شکستگرچه که دل داده و واصل شدم راست نشین راست بگو راز چیست ؟این چه عزا بوده که زائل شدم ؟ دربدر از خود شدم ای نارفیقتا که چنین بالغ و کامل شدم باصر از این معرکه جان برده ایروزی که من سوی تو مایل شدم باقر رمزی باصر
برچسب: نویسنده: نگار کاظمیان تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:38